براي خنده و كمي گوشزد
چیز هایی که از والدین آموختم هر كاری جایی دارد: اگر می خواهید همدیگه رو بکشید برید بیرون! من تازه اینجا رو تمیز کردم! دعا: دعا کن سر جاش باشه وگرنه…! منطق: به خاطر اینکه من می گم! آینده نگری: اگر از اون تاب بیافتی و گردنت بشکنه محاله با خودم ببرمت خری رعایت آداب غذا خوردن: موقع غذا خودن دهنت رو ببند! توجه: اگر بدونی پشت گوش هات چقدر چرکه! استقامت: تا وقتی کلم بروکلی هاتو نخوردی از جات تکون نمی خوری! چرخه ی زندگی: من تورو به دنیا آوردم و اگر بخو...
نویسنده :
مامان خورشید
14:28
براي تو 23 (لذت مادرانه)
مهربونم، امروز دلم خواست برات از اين روزهايي بگم كه دارم بزرگ شدنت رو با تموم وجودم حس مي كنم و غرق لذتم. از بعد بحث خيلي جديمون بعد مهموني واقعا رفتارت بهتر شده و كاملا مشخصه كه داري سعي ميكني بهمون نشون بدي كه اين بار سر قولت هستي و نمي خواي ناراحتمون كني. نفسم داري بزرگ مي شي. داري ياد ميگيري سر قول موندن يعني چي. پريشب با بابا قرار گذاشتي كه هرشب يه قصه بابا برات بگه. ديشب قبل خواب بهم گفتي مامان من با بابا قول و قرار داريم كه شبي يه قصه و من سر قول و قرارمون هستم. عين جمله ات رو نقل قول كردم. قشنگم واقعا داري بزرگ مي شي. مامان سوسن داشت راجع به زميني كه ارث پدريشونه صحبت مي كرد و اينكه قراره اين زمينا به غريبه فروخته نشه و ...
نویسنده :
مامان خورشید
10:30
براي خاله نسرین.مامان صدف و سپهر
اين پست را مخصوص خاله نسرین.مامان صدف و سپهر گذاشتم كه هميشه لطف مي كنند و پيغام هاي زيبايي براي خورشيد مي گذارند. خاله نسرين عزيزم خواستم از اين طريق از شما خواهش كنم آدرس وبلاگتان را براي من بگذاريد تا بتوانم به وب شما سر بزنم. البته چنانچه تمايل داريد و من بسيار خوشحال و ممنون مي شوم. باز هم از الطاف شما سپاسگزارم. ...
نویسنده :
مامان خورشید
8:23
براي تو 22 (حاضرجوابي هاي تو)
شيرينترينم، دلم براي نوشتن شيرين زبونيهات تنگ شده بود گفتم يكمشو بگم. پنجشنبه سر كوچه نذري شيركاكائو مي دادن برات گرفتم و داشتم فوت مي كردم. گفتي: مامان بده خودم فوت كنم ديدم يكم خنك شده دادم دستت هنوز نگرفته جيغ زدي كه سوختم و كلي اشكاتم ريخت من: خوب خودت گفتي بده هرچي مي گم داغه گوش نميدي گفتي: خوب من بچه ام دستم و دراز كردم ميگم بده تو چرا مي ذاري تو دستم تو كه ماماني من: ********************* پريشب يه سوال از بابا پرسيدي كه من نفهميدم چي بود ولي بابا نتونسته بود جوابتو بده و تو هم گفتي: واقعا چيزي به ذهنت نمي رسه؟ بابا: ********************* توي فروشگاه در مورد رنگ مايع دستشويي ازت نظر خواستم تا نكنه خدايي نكرده...
نویسنده :
مامان خورشید
14:01
براي تو 21 (با تو ايمنم و با تو سرشارم از هرچه زيباييست)
كسي كه هزار سال زيسته است دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن....
نویسنده :
مامان خورشید
9:24
براي تو 20 (بحث خيلي جدي)
عزيزترينم چند روزه كه باهمديگه درگير ماجراي پنجشنبه شب هستيم. پنجشنبه همه مهمون بوديم خونه خاله بزرگ من كه غير ما يه خانواده ديگه هم با يه پسر ناز همسن خودت بودند و البته مهرشاد هم تو مهموني بود. خلاصه از شيطوني كاري نبود كه تو و مهرشاد نكنيد و اون پسرك آروم رو هم بالاخره با خودتون همراه كرديد و آتيشي سوزونديد كه من از فشار عصبي پاي چپم تا جمعه شب گرفته بود و درد مي كرد و دوباره افتاده بودي دنبال مهرشاد و انگار نه انگار كه ما هم هستيم و داريم باهات صحبت مي كنيم و تذكر ميديم. طبق معمول كه خيلي شيطوني ميكني تا سوار ماشين شديم برگرديم زدي كانال عذرخواهي و تا خود خونه عذرخواهي كردي و قول دادي. من و بابا هم بهت گفتيم از مهموني ديگه خبري نيست و ...
نویسنده :
مامان خورشید
8:39
آرزويي براي فرزندانمان
درمجالی که برایم باقیست باز همراه شمامدرسه ای می سازیم که درآن همواره اول صبح به زبانی ساده مهرتدریس کنند وبگویندخدا خالق زیبایی و سراینده ی عشق آفریننده ی ماست مهربانیست که مارابه نکویی دانایی زیبایی وبه خودمی خواند جنتی داردنزدیک زیباوبزرگ دوزخی داردبه گمانم کوچک وبعید درپی سودانیست که ببخشدمارا وبفهماندمان ترس مابیرون ازدایره ی رحمت اوست ------------------- درمجالی که برایم باقیست بازهمراه شمامدرسه ای می سازیم که خردراباعشق علم رابااحساس وریاضی راباشعر دین راباعرفان ...
نویسنده :
مامان خورشید
8:41
خورشيد و دندان پزشكي
عزيز دلم امروز مي خوام برم دندون پزشكي و يهو ياد اين افتادم كه عكس اولين بار كه دندون پزشكي رفتي مرداد امسال رو اينجا بزارم. حظ كردم مثل يه خانوم رفتي نشستي و دندونت رو درست كرد. تا مدتي به خودم به خاطر داشتن تو مي باليدم. ...
نویسنده :
مامان خورشید
10:56
قهرماني به نام زن ايراني
روزگار بدی برای ما، زنهاست ... ریشو می بینی، می ترسی ... لباس روی شلوار می بینی، می ترسی ... ژیگول می بینی، می ترسی ... ماشین مدل بالا از کنارت رد می شه تو خیابون، می ترسی ... ماشین قراضه رد می شه، می ترسی ... موتوری با اون نگاه کثیفش از کنارت ویراژ می ده، می ترسی ... کنار خیابون یه پیرمرد نشسته تو سایه درخت و با همون عینک ته استکانیش نگاهت می کنه اگه باد بزنه و مانتوت کمی بره کنار، می ترسی ... کنار خیابون یه دسته مرد وایستادن و مثل گرگ نیگات می کنن، می ترسی ... سوار تاکسی و کرایه ایی هم بخوای بشی،حتی اگه جلو هم بخوای بشینی که راحتتر باشی، می ترسی ... مانتوی روشن بپوشی بیای تو خیابون از نگاه مردا که د...
نویسنده :
مامان خورشید
8:43










