خورشید

از لحظات بودنت كه نور و عشق مي آفريند

نور زندگیم تولدت مبارک

دخترکم!  هفت سالگی قشنگی داشتی. پر از یاد گرفتن، پر از شور و هیجان. پر از نوشتن و خوندن. خوشحالم که در آستانه هشت سالگی ات پر از شادی و لبریز از سرزندگی به زندگی می خندی... آرزو می کنم تا ابد هر روز و هر روز با نور چشمانت به زندگیمان بتابی و بدرخشی و بدرخشانی. ...
18 شهريور 1393

من چرا انقدر کار دارم؟

خیلی بده که نتونستم اینجا مرتب بنویسم. کارداشتنمم بهونه است می دونم. خورشید جونم بعدا که اینجا رو خوندی منو ببخش باشه مامان؟ وسط شهریور امتحانام تموم میشه و اوضاع مرتب میشه. برا تولدت حسابی می نویسم.  این فیلمو اتفاقی دیدم و فکر کردم قشنگه اینجا بزارم. زودی میام.   ...
5 شهريور 1393

برای تو 80 (کاش همشون یادم بمونه)

یکی از دوست های من برای عید دیدنی رفته بودن خونه مامان و بابام. خورشید هم اونجا بود (ما خونه خودمون بودیم تا دوستم بعدش بیاد خونمون و خورشید هم با خودشون از خونه مامان اینا بیارن). قبل اومدنشون خورشید مامانم رو کشیده بود کنار و بهش گفته بود: مامان سوسن اینا که دارن میان خونتون زیاد با شما جور نیستن. خیلی تعارف نکنید که بمونن بذارین زودتر برن خونه ما. ************************************************************************* وسط عید تولد دختر عموی عزیزم بود که چون برای عید دیدنی خونه ما بودن همونجا هم برگزار شد که ایشون یه خانم سی و خورده ای ساله اند. بهشون کادوی نقدی دادیم و مشغول کیک خوردن شدیم که دیدم خورشید داره آروم باهاش پچ پچ می ک...
30 فروردين 1393

برای تو 79 (چقدر روزا سریع می گذرند)

وای باورم نمیشه از آخرین باری که پست گذاشتم انقدر زمان گذشته. انقدر سرم شلوغ بود که به نظرم زمستون رو یک هفته ای گذروندم. توی این مدت: - تولد مهرشادم گذشت و من عمه بد ازش ننوشتم. پسر گلم وارد نهمین سال تولدش شد و روز به روز شیرین تر و دوست داشتنی تر ما رو دیوونه خودش می کنه. پسرم تو جشنواره جابر بن حیان به خاطر موشکی که ساخته بود برگزیده شد. خورشید صداش می کنه: مهرشاد دانشمند. - خورشید به تنهایی خونه یکی از همکلاسیهاش -یسنا- مهمونی رفت و برای اولین بار عروس بازی کردن و تا روزا کیف مهمونی رو مزه مزه می کرد. - با هم برای نمایشگاه پایان سال کاردستی درست کردیم و خورشید صورتهای دخترای کاردستی رو نقاشی کرد با لبای بزرگ و قرمز ...
24 فروردين 1393

براي تو 78 (يعني تا خورشيد به سوم برسه مو رو سر من مونده؟)

بعد از ظهر ها حدوداي ساعت 4/5 تا 5 مي رسم خونه مامانم و به خورشيد. خانوم كه تازه از خواب بعد از ظهر بيدار شده با كلي ناز و ادا و با حدود صرف نيمساعت تا يكساعت وقت آماده ميشه تا بريم خونمون و خوشبختانه خونمون دو تا كوچه بالاتر از مامان ايناست و تقريبا حدوداي 6 شروع مي كنه انجام تكاليف با نهايت خونسردي و بازيگوشي و نهايت حرص خوردن منو و سردرد گرفتنمو و ديوانه شدنم. گاهي تا 9 درگير تكاليفشه و گاهي هم تا 8 تموم ميشه. نوع تكاليف خيلي فرق كرده و چون بيشتر به صورت طرح سواله بايد همراهشون بود و براشون سوال ها رو خوند تا بتونن حل كنن. بعضي سوال ها هم واقعا سخته. كلي كتابهاي كمك آموزشي كه بخشيش تو مدرسه حل ميشه و بخشيش تو خونه و كلي پلوكپي. نمي دونم ...
12 آذر 1392

نقاشي هاي مهرشاد

مهرشادم آخ كه دنيا رو بدون تو نمي خوام. دقت كردين انقدر علم هاي دسته ها بزرگه كه بچم چه ذهنيتي پيدا كرده و علم ها رو كشيده. آخه عزيز دلم يكم از اون دقت و زحمتي كه برا كشيدن پرها و ماشين كردي تو كشيدن آدما مي كردي چي مي شد. نه به اون پرپراي لطيف و ظريف، نه به اون آدماي چارتا چوب. چقدرم همه آدماش خندون و خوشحالن.   عمه قربون دستهاي توانا و ذهن زيبات بره. ...
27 آبان 1392

عزيز دل عمه

مهرشاد عزيزم مسافرت رفته بود و اونجا كلي عكس انداخته بودند كه ظاهرا يكسري از عكس ها به خاطر اشتباه برادرم پاك شده بوده و همسرش ناراحت بوده كه برادرم به شوخي ميگه عيب نداره دوباره مي ريم  اونجا و همون عكس ها رو دوباره مي اندازيم. مهرشاد هم ميگه: نميشه كه اونوقت احساسمون توي اون لحظه چي ميشه، خوشحاليمون و لبخندمون كه موقع انداختن اون عكس ها داشتيم چي ميشه؟ اونا رو كه نميشه دوباره انداخت. يعني مهرشاد خودت به عمه بگو وقتي تو نبودي ما چجوري از ذوق ضعف مي كرديم؟ ...
6 آبان 1392

براي تو 77 (جمله سازي)

خورشيد خانوم كلي به من و باباش اصرار كه شما جمله بگيد من باهاش كلمه بسازم. (كلي هم روي اين موضوع تاكيد داشت) باباي خورشيد: با "بابا" جمله بساز. خورشيد: بابا آب داد. باباي خورشيد: با "مامان" جمله بساز. خورشيد: مامان نان داد. كلا خسته نباشه اين دخترم با اينهمه خلاقيتي كه تو ساختن جمله بكار مي بره. باباي خورشيد: با "مهرشاد" جمله بساز. خورشيد: مهرشاد بوس كرد. خورشيد: مامان خورشيد: باباي خورشيد: ...
30 مهر 1392

براي تو 76 (حتما ياد ميگيري ولي من دلم برا اين روزا تنگ ميشه)

سر شام دارم غر مي زنم كه پير شدم و زير چشمهام چروك شده و باباي خورشيدم داشت بهم روحيه مي داد كه يهو برگشته ميگه: واي مامان دوباره هذيوناتو شروع كردي. ********************* رفتم دنبالش خونه مامانم و بلند شديم كه بريم خونمون رفته به مامان سوسن ميگه: پاشو شام بذار و به مامانم بگو شام درست كردم كجا مي خواي بري. ********************* ميگم اسم هم سرويسيهات چيه؟ باهاشون دوست شدي؟ ميگه آره، اونكه اسمش مهندسه است خيلي دختر خوبيه. هيچ جوري هم راضي نميشه كه اسمش محدثه ست. **************************** مهد هم كه مي رفت به دوستش كه اسمش سروش بود مي گفت سولوچ ...
10 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید می باشد