خورشید
از لحظات بودنت كه نور و عشق مي آفريند
تاريخ : شنبه 22 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 394 مرتبه



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 18 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 400 مرتبه

دخترکم!  هفت سالگی قشنگی داشتی. پر از یاد گرفتن، پر از شور و هیجان. پر از نوشتن و خوندن.

خوشحالم که در آستانه هشت سالگی ات پر از شادی و لبریز از سرزندگی به زندگی می خندی...

آرزو می کنم تا ابد هر روز و هر روز با نور چشمانت به زندگیمان بتابی و بدرخشی و بدرخشانی.



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 5 / 6 / 1393 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 412 مرتبه

خیلی بده که نتونستم اینجا مرتب بنویسم. کارداشتنمم بهونه است می دونم. خورشید جونم بعدا که اینجا رو خوندی منو ببخش باشه مامان؟ وسط شهریور امتحانام تموم میشه و اوضاع مرتب میشه. برا تولدت حسابی می نویسم.

 این فیلمو اتفاقی دیدم و فکر کردم قشنگه اینجا بزارم. زودی میام.

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 30 / 1 / 1393 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 367 مرتبه

یکی از دوست های من برای عید دیدنی رفته بودن خونه مامان و بابام. خورشید هم اونجا بود (ما خونه خودمون بودیم تا دوستم بعدش بیاد خونمون و خورشید هم با خودشون از خونه مامان اینا بیارن). قبل اومدنشون خورشید مامانم رو کشیده بود کنار و بهش گفته بود: مامان سوسن اینا که دارن میان خونتون زیاد با شما جور نیستن. خیلی تعارف نکنید که بمونن بذارین زودتر برن خونه ما.

*************************************************************************

وسط عید تولد دختر عموی عزیزم بود که چون برای عید دیدنی خونه ما بودن همونجا هم برگزار شد که ایشون یه خانم سی و خورده ای ساله اند. بهشون کادوی نقدی دادیم و مشغول کیک خوردن شدیم که دیدم خورشید داره آروم باهاش پچ پچ می کنه. خبر اومد که داشته به این خانم می گفته: چرا کادو هاتو اعلام نکردی؟

ایشون گفتند که تولده دیگه، لازم نیست دربیاریم و اعلام کنیم. خورشیدم گفته: حالا بشمار ببینم چقدر براتون پول جمع شده.

قابل توضیحه که فقط برای یکبار در مراسم پاتختی حضور داشته.

************************************************************************

ازم چیزی می خواست و داد زد که چرا سریعتر انجامش نمی دی. بهش می گم: اول اینکه آدم سر بزرگترش داد نمی زنه و بعدم اگه چیزی می خوای باید خواهش کنی.

میگه: چیه مامان، خوشت میاد برای هرکاری التماست کنم.

*********************************************************************

جلوی مهرشاد من و خورشید با هم حرفمون شد. بعد که قائله خوابید آروم داشت با مهرشاد درد دل می کرد و بهش می گفت: مهرشاد خوش به حالت که مامانت دعوات نمی کنه. مامان من دعوام می کنه.

مهرشادم بهش گفت: عیبی نداره مثله من بزرگ می شی و می فهمی همه حرفای مامانت درست بوده.

************************************************************************

دیوانه می کنه مهرشاد رو بسکه ازش سوال می پرسه.

یکدفعه مهرشاد قاطی کرد و بهش گفت: مگه من گوگلم که همه چیو از من می پرسی؟

خورشید هم معصومانه گفت: مهرشاد گوگل چیه؟

*****************************************************************

براش غذا آوردم و خورد و بعد باباش بهش گفت پاشو ظرف غذاتو بزار تو آشپزخونه.

داد و بیداد که اصن چرا منو به دنیا اوردین که انقدر بهم سختی بدید. منکه جام پیشه خدا راحت بود، چرا منو به این دنیای سخت اوردین.

بعد خودش از حرفاش خندش گرفت و پشیمون شد. یعنی اگه بخواد شلوغ بازی دربیاره یه حرفه ای به تمام معنیه.

*************************************************************************

خورشیدم امسال تابستون وارد کانون زبان شد. برام خیلی بامزه بود جایی که زمانی برا ما و دوستامون بود و حالا دخترم. اصن دنیا چقدر عجیبه...

**************************************************

خانه ی ریاضی هم رفت که تو خیابون انقلابه و چقدر از این خیابون خوشش اومده و چقدر خاطره های دونفریمون تو این خیابون، سه نفری شدن...

برا اولین بار سر جلسات آزمون یکساعته نشست و بدون اینکه اجازه حرف زدن داشته باشه و... خوب بود راحت باهاش کنار اومد.

**************************************************

امسال اولین بار خونه ی دو تا از دوستای مدرسش مهمونی رفت که خیلی براش هیجان انگیز بود.چند بارم تولد رفت.

*************************************************

با مامانم یواشکی رفتن و گوششو سوراخ کرد:

ازش گله کردم که :چرا بی اجازه ی من و یواشکی.

میگه: تو اگه می دیدی مامان سوسن چه ذوقی کرده بود دلت نمی یومد نه بگی...

**************************************************



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 24 / 1 / 1393 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 432 مرتبه

وای باورم نمیشه از آخرین باری که پست گذاشتم انقدر زمان گذشته. انقدر سرم شلوغ بود که به نظرم زمستون رو یک هفته ای گذروندم.

توی این مدت:

- تولد مهرشادم گذشت و من عمه بد ازش ننوشتم. پسر گلم وارد نهمین سال تولدش شد و روز به روز شیرین تر و دوست داشتنی تر ما رو دیوونه خودش می کنه.

پسرم تو جشنواره جابر بن حیان به خاطر موشکی که ساخته بود برگزیده شد. خورشید صداش می کنه: مهرشاد دانشمند.

- خورشید به تنهایی خونه یکی از همکلاسیهاش -یسنا- مهمونی رفت و برای اولین بار عروس بازی کردن و تا روزا کیف مهمونی رو مزه مزه می کرد.

- با هم برای نمایشگاه پایان سال کاردستی درست کردیم و خورشید صورتهای دخترای کاردستی رو نقاشی کرد با لبای بزرگ و قرمز و خندون.

- کمکم کرد برای آزمونی که داشتم شبها درس بخونم و با پدرش من رو به محل آزمون رسوندن و منتظر موند تا آزمون تموم شه و گفت برام دعا کرده. بعد به دنیا اومدن خورشید این اولین باری بود که دخترم برا قبولیم توی یه آزمون دعا می کرد و نگرانم بود و برا قبولیم بیشتر از خودم ذوق کرد.

- دوست عزیزم که تو این پست http://niniweblog.com/usercpi.php?a=721271 ازش گفته بودم، زیباترین دختر دنیا رو در آغوش گرفت و نهال قشنگم شد شیرینی عید ما، که این خاله بیچاره (که بنده باشم) هنوز نتونسته عزیز دلشو در آغوش بگیره و شبانه روز تو خیالش اقیانوس ها رو طی می کنه تا اونور دنیا بتونه صورت ماه نهال رو ببوسه.

- عید رو با شادی و ذوق خورشید گذروندیم و البته با جون کندن های ما مبنی بر انجام تکالیف توسط خورشید که به لطف بی خیالیش کلی از کلمات ساده رو هم تا پایان عید فراموش کرده بود و تو دیکته هاش اشتباه می نوشت.

- همچنان امور مدرسه رو با بی خیالی و خوش می گذرونه و دریغ از اندکی نگرانی و استرس.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 12 / 9 / 1392 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 486 مرتبه

بعد از ظهر ها حدوداي ساعت 4/5 تا 5 مي رسم خونه مامانم و به خورشيد. خانوم كه تازه از خواب بعد از ظهر بيدار شده با كلي ناز و ادا و با حدود صرف نيمساعت تا يكساعت وقت آماده ميشه تا بريم خونمون و خوشبختانه خونمون دو تا كوچه بالاتر از مامان ايناست و تقريبا حدوداي 6 شروع مي كنه انجام تكاليف با نهايت خونسردي و بازيگوشي و نهايت حرص خوردن منو و سردرد گرفتنمو و ديوانه شدنم. گاهي تا 9 درگير تكاليفشه و گاهي هم تا 8 تموم ميشه. نوع تكاليف خيلي فرق كرده و چون بيشتر به صورت طرح سواله بايد همراهشون بود و براشون سوال ها رو خوند تا بتونن حل كنن. بعضي سوال ها هم واقعا سخته. كلي كتابهاي كمك آموزشي كه بخشيش تو مدرسه حل ميشه و بخشيش تو خونه و كلي پلوكپي. نمي دونم اين روش ها خوبه يا نه. ولي واقعا برا بچه هايي مثه خورشيد كه ظهر ها مي خوابن خيلي وقتي برا بازي تو هفته نمي مونه و مخصوصا كه خورشيد به دليل مدرسه اش كه زبان دارن هر شب تكاليف زبان هم داره.

به هرحال كه از استرس تموم شدن تكاليف و به موقع خوابيدنش ريزش مو پيدا كردم و شبها خواب امتحاناي خورشيد رو مي بينم.

خودش انقدر راحت و خونسرده. خيلي با آرامش تعريف مي كنه كه بچه ها به خاطر خوش خط بودن و منظم بودن و اينا از معلممون جايزه گرفتن. بعد دقت مي كنم ببينم اثري از ناراحتي، حسادتي چيزي تو صورتش معلومه كه مي بينم نه خيليهم خوشحاله كه دوستاش انقدر موفقن.

البته خوشبختانه اوضاع ياد گيريش خوبه. فقط خيلي تميز و خوش خط و با دقت نمي نويسه.

يكروز ديدم مداد جديد دستشه. مي گم از كجا؟

ميگه: معلم زبانمون بخاطر اينكه درسم خوبه بهم داده.

كلي ذوق كردم و بهش آفرين گفتم.

بعد داره برا باباش تعريف مي كنه كه همه بچه ها مداد گرفتن .

بهش مي گم مگه تو نگفتي چون خوب جواب دادي تو جايزه گرفتي؟

مي گه: آره ولي همه خوب بودن به همه مداد جايزه دادن و به چند نفرم چون بهتر بودن پاك كن هم دادن.

مي گم: بعلههههههههههههه!!!گریه

 عزيزترينم در سه سالگي



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 27 / 8 / 1392 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 465 مرتبه

مهرشادم آخ كه دنيا رو بدون تو نمي خوام.

دقت كردين انقدر علم هاي دسته ها بزرگه كه بچم چه ذهنيتي پيدا كرده و علم ها رو كشيده.

آخه عزيز دلم يكم از اون دقت و زحمتي كه برا كشيدن پرها و ماشين كردي تو كشيدن آدما مي كردي چي مي شد. نه به اون پرپراي لطيف و ظريف، نه به اون آدماي چارتا چوب.

چقدرم همه آدماش خندون و خوشحالن.

 

عمه قربون دستهاي توانا و ذهن زيبات بره.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 6 / 8 / 1392 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 457 مرتبه

مهرشاد عزيزم مسافرت رفته بود و اونجا كلي عكس انداخته بودند كه ظاهرا يكسري از عكس ها به خاطر اشتباه برادرم پاك شده بوده و همسرش ناراحت بوده كه برادرم به شوخي ميگه عيب نداره دوباره مي ريم  اونجا و همون عكس ها رو دوباره مي اندازيم.

مهرشاد هم ميگه: نميشه كه اونوقت احساسمون توي اون لحظه چي ميشه، خوشحاليمون و لبخندمون كه موقع انداختن اون عكس ها داشتيم چي ميشه؟ اونا رو كه نميشه دوباره انداخت.

يعني مهرشاد خودت به عمه بگو وقتي تو نبودي ما چجوري از ذوق ضعف مي كرديم؟



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 30 / 7 / 1392 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 479 مرتبه

خورشيد خانوم كلي به من و باباش اصرار كه شما جمله بگيد من باهاش كلمه بسازم. (كلي هم روي اين موضوع تاكيد داشت)

باباي خورشيد: با "بابا" جمله بساز.

خورشيد: بابا آب داد.

باباي خورشيد: با "مامان" جمله بساز.

خورشيد: مامان نان داد.

كلا خسته نباشه اين دخترم با اينهمه خلاقيتي كه تو ساختن جمله بكار مي بره.

باباي خورشيد: با "مهرشاد" جمله بساز.

خورشيد: مهرشاد بوس كرد.

خورشيد:از خود راضی

مامان خورشيد:نیشخند

باباي خورشيد:کلافه



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 10 / 7 / 1392 | نویسنده : مامان خورشید
بازدید : 452 مرتبه

سر شام دارم غر مي زنم كه پير شدم و زير چشمهام چروك شده و باباي خورشيدم داشت بهم روحيه مي داد كه يهو برگشته ميگه: واي مامان دوباره هذيوناتو شروع كردي.

*********************

رفتم دنبالش خونه مامانم و بلند شديم كه بريم خونمون رفته به مامان سوسن ميگه: پاشو شام بذار و به مامانم بگو شام درست كردم كجا مي خواي بري.

*********************

ميگم اسم هم سرويسيهات چيه؟ باهاشون دوست شدي؟

ميگه آره، اونكه اسمش مهندسه است خيلي دختر خوبيه.

هيچ جوري هم راضي نميشه كه اسمش محدثه ست.

****************************

مهد هم كه مي رفت به دوستش كه اسمش سروش بود مي گفت سولوچ




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
درباره وبلاگ

در زيبا ترين لحظه جهان عاشق شديم. بهم پيوستيم و روييديم و ريشه دوانديم. عشقمان به بار نشست. در شيرين ترين لحظه جهان خورشيد زاده شد.

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 209 نفر
بازديدهاي ديروز : 41 نفر
بازدید هفته قبل : 250 نفر
كل بازديدها : 115831 نفر
امکانات جانبی
KoodakMedia.com